محمد بن على ظهيرى سمرقندى

172

سندباد نامه ( فارسى )

و دمدمه و افسونى بر وى « 1 » مىدميد و در ميان آن ، خوردنى خواست . زن به تكلّف آن مشغول شد و زمانى توقّف در ميان آمد « 2 » . گنده‌پير جامه « 3 » در زير بالش نهاد و چون خوردنى « 4 » بخورد ، بيرون رفت . زن بزّاز از مكر و غدر او غافل و بىخبر بود . شبانگاه بزّاز چون از ستد و داد ، و برگرفت و نهاد ، فارغ شد ، به خانه بازآمد . چشم او بر طرف بالش افتاد ، اطراف بالش متفاوت نمود « 5 » ، نگاه كرد ، جامه‌اى كه بامداد فروخته بود ، شبانگاه در خانهء خود يافت . خيالات محال در خاطرش مجال يافت و ظنون فاسده در باطنش متداخل شد و وساوس « 6 » و هواجس بر دماغ و دلش مستولى گشت « 7 » . با خود گفت : جامه از براى خانهء من خريده است « 8 » و آن جوان كسهاى عروس من بوده است « 9 » . اين توهّمات و تخيّلات « 10 » بر خاطرش مىگذشت ، چندان كه مرد را صفرا بشوريد « 11 » و سودا غلبه كرد . چوبى برگرفت و « 12 » پشت و پهلوى زن درهم شكست و تعريك و تأديبى بليغ بجاى آورد . زن از موجب اين تأديب بىخبر از خانه بيرون آمد و به خانه مادر خويش « 13 » رفت . روز ديگر گنده‌پير به تفحّص آن به در سراى بزّاز رفت و چون از ماجرا اعلامى يافت به نزديك زن آمد و به وجه محبّت گفت : بيت دورى نه از آن روى چو مه مىدارم * و اللّه كه « 14 » تخفيف نگه مىدارم پس پرسيد كه موجب اين مكاوحت و اسباب اين مكاشفت چيست ؟ و اين تعذيب و تشديد از براى كيست ؟ زن بزّاز زبان شكايت بگشاد و از ماجراى رفته « 15 » شرح داد و گفت : اى مادر هرچند خاطر برگماشتم ، هيچ معلوم نمىگردد كه باعث و داعى او در اين بىخويشتنى چه بوده است ؟ كه بىجرمى ظاهر و جنايتى معلوم در باب من اين فرمود و

--> ( 1 ) . آتش : افسون برو مىدميد ( 2 ) . آتش : افتاد ( 3 ) . آتش : تاى جامه ( 4 ) . آتش : چيزى ( 5 ) . آتش : به نظر متفاوت مىنمود ( 6 ) . ازمير : « وساوس » ندارد ( 7 ) . آتش : شد ( 8 ) . آتش : خريده‌اند ( 9 ) . آتش : « است » ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 10 ) . آتش : ازين تخييلات و توهّمات ( 11 ) . آتش : بشوليد ( تاشكند مطابق متن ) ( 12 ) . آتش : واو ندارد ( 13 ) . آتش : به سراى پدر و مادر خويش ( 14 ) . آتش : جان تو ( 15 ) . آتش : گذشته